دیکشنری فارسی

pool (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pōōl/n., vi.

● استخر، برکه، سلخ، آبگیر، چالاب

● رجوع شود به: swimming pool

● مقدار کمی آب (مثلا در گودال یا کف اتاق)، مقداری آبگونه، حوضچه

the wounded man was lying in a pool of blood

مرد زخمی در گودالی از خون خوابیده بود.

● جای آرام و ژرف رودخانه

● حوض

in Iran most houses have pools

در ایران اکثر خانه‌ها حوض دارند.

● (نفت یا گاز در زیر زمین) حوضچه، انباره

● در حوض (یا حوضچه یا برکه و غیره) جمع شدن

raindrops run and pool together

قطره‌های باران جاری می‌شوند و حوضچه تشکیل می‌دهند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن