دیکشنری فارسی

pose (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pōz/vi., n., vt.

● (ادعا یا استدلال و غیره) اقامه کردن، مطرح کردن، پیش گذاشتن، پیش گذاشت کردن، ایراد کردن

she posed several arguments against the new bill

او چندین استدلال علیه لایحه‌ی جدید ارائه کرد.

to pose questions

سئوال مطرح کردن

● (برای نقاشی یا عکسبرداری شدن) نشستن، (جلو دوربین) قرار گرفتن

the bride and groom posed for a photograph

عروس و داماد برای عکسبرداری نشستند.

overpopulation poses the greatest danger to the future of mankind

زیادی جمعیت بزرگترین خطر برای آینده‌ی بشریت است.

shortage of capital poses numerous problems for the industry

کمبود سرمایه مسائل متعددی را برای صنایع ایجاد می‌کند.

● جعل هویت کردن، خود را (به عنوان کس دیگر) جا زدن

he posed as a police officer

خود را به صورت افسر پلیس جازد.

● وانمود کردن، تظاهر کردن

● ژست گرفتن، قیافه گرفتن

● ژست، قیافه گیری

● قیافه، قرارگیری (به ویژه جلو دوربین عکاسی)

● تظاهر، وانمود، جعل هویت، خود جازنی

her sympathy is a mere pose

دلسوزی او فقط ظاهری است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن