دیکشنری فارسی

pot (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pät/n., vt., vi.

● (ظرف گرد به هر اندازه و از فلز یا سفال یاشیشه) دیگ، کرنگ، دیگچه، کماجدان، دیزی، پاتیل، لوید، کتری، قوری، بستو

a pot of soup

یک دیگ آبگوشت

a pot of tea

یک قوری چای

coffeepot

ظرف قهوه

a pot of jam

یک بستو مربا

a pot of gold

یک خمره طلا

● ظرف و محتوای آن

● رجوع شود به: potful

● یک کوزه می (یا مشروب الکلی دیگر)

bring a pot of wine so that we may drink

یک کوزه می بیار تا نوش کنیم.

● مشروب (الکلی)

● رجوع شود به: chamber pot

● (خودمانی - با: the) مستراح

● (خودمانی - قمار) همه‌ی پول شرط بندی شده، مبلغ روی میز، (بازی ورق) بانک

● گلدان (flowerpot هم می‌گوینـد)

● رجوع شود به: lobster pot

● رجوع شود به: chimney pot

● (عامیانه)potshot رجوع شود به:

● شکم گنده (رجوع شود به: potbelly)

● در دیگ یا گلدان و غیره گذاشتن

a potted flower

گل توی گلدان

potting soil

خاک گلدانی

● در بستو و غیره نگهداری کردن

● در دیگ و غیره پختن

● (با تفنگ) شکار کردن، تیر اندازی کردن

● (عامیانه) به دست آوردن، گیر آوردن، گیر انداختن

● پول هنگفت

* go to pot

خراب شدن، مخروبه شدن، روبه‌زوال نهادن

the building is going to pot

ساختمان دارد مخروبه می‌شود.

* the pot calls the kettle black

دیگ به دیگ میگه روت سیاه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن