prize (1)
معنی کامل و مثالها
/prīz/n., adj., vt.
● (مهجور) قیمت کردن، بها گذاری کردن، ارزش سنجی کردن
● ارزش زیاد قائل شدن، گرانبها شمردن، مغتنم شمردن، گرامی داشتن، قدر دانستن
I highly prize his company
مصاحبت او را بسیار گرامی میدارم.
one of my most prized possessions
یکی از عزیزترین چیزهایی که دارم
● جایزه، شادیانه
the national lottery's prizes
جوایز بخت آزمایی ملی
prize money
پول جایزه
● پاداش، ارزانه، مژدگانی، انعام
● (مجازی) هدف، آرمان
medicine was the prize David was striving for
پزشکی هدفی بود که داوید برای آن میکوشید.
● (قدیمی) مسابقه، ناورد، همداوی
● عالی، سزاوار جایزه، نفیس
● دریافت کننده یا برندهی جایزه
a prize novel
رمان برندهی جایزه