دیکشنری فارسی

prize (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/prīz/n., adj., vt.

● (مهجور) قیمت کردن، بها گذاری کردن، ارزش سنجی کردن

● ارزش زیاد قائل شدن، گرانبها شمردن، مغتنم شمردن، گرامی داشتن، قدر دانستن

I highly prize his company

مصاحبت او را بسیار گرامی می‌دارم.

one of my most prized possessions

یکی از عزیزترین چیزهایی که دارم

● جایزه، شادیانه

the national lottery's prizes

جوایز بخت آزمایی ملی

prize money

پول جایزه

● پاداش، ارزانه، مژدگانی، انعام

● (مجازی) هدف، آرمان

medicine was the prize David was striving for

پزشکی هدفی بود که داوید برای آن می‌کوشید.

● (قدیمی) مسابقه، ناورد، همداوی

● عالی، سزاوار جایزه، نفیس

● دریافت کننده یا برنده‌ی جایزه

a prize novel

رمان برنده‌ی جایزه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن