دیکشنری فارسی

prize (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/prīz/n., vt.

● (در اصل) عمل گرفتن یا تسخیر کردن

● چیزی که به زور گرفته شده (به ویژه کشتی دشمن و محتویات آن)، غنیمت، جنگاورد

● (وسیله‌ی کندن یا به زور گشودن چیزی) اهرم، دیلم، پشتک

● (به زور اهرم یا دیلم) باز کردن، (شکستن و) در آوردن

we prized out the lid of the box

در جعبه را به‌زور باز کردیم.

we prized the parquets off the floor

با دیلم پارکت‌های کف اتاق را کندیم.

* prize information out of someone

به‌زور از کسی حرف کشیدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن