progency معنی فارسی اولاد فرزند فرزندان واژههای دیگر با معنی «اولاد» posterity اولاد، اعقاب، اخلاف progeny اولاد، فرزندان، خلف adamite اولاد ادم، ادم برهنه endowment for descendants وقف بر اولاد germain اولاد عمه وعمو، عمو زاده، وابسته نزديک salic law محروميت اولاد اناث از توارث تاج وتخت. salique law محروميت اولاد اناث از توارث تاج وتخت. deat benefit وظيفه يا پولي که کارفرما بعيال و اولاد کارگر، متوفي ميدهد، مقرري. olive branch شاخ زيتون، اولاد issueless بي نتيجه، بي اولاد