program execution UKprougræmeksikjuːʃən معنی فارسی اجراي برنامه . واژههای دیگر با معنی «اجراي برنامه .» plan implementation اجراي برنامه، عملي کردن برنامه concurrent program execution اجراي همزمان برنامه compile and go بار کردن و اجراي يک برنامه کامپايل foreground processing اجراي خودکار برنامه هاي کامپيوتر که، براي به انحصار در آوردن امکانات، کامپيوتر طراحي شده اند test driver برنامه اي که اجراي برنامه ديگر را در، مقابل مجموعه اي از داده هاي آزمايشي، هدايت کند main line program بخشي از يک برنامه که ترتيب اجراي ساير، واحدهاي موجود در برنامه را کنترل مي کند production run اجراي يک برنامه اصلاح شده که بطور معمول، اهدافش را باتمام مي رساند object computer کامپيوتري که براي اجراي يک برنامه OBJECT، بکار مي رود program cost هزينه برنامه، مخارج اجراي يک برنامه، مخارج پيش بيني شده program loans قرضه هاي مربوط به برنامه هاي رشد و توسعه، وامهاي مربوط به اجراي برنامه ها