دیکشنری فارسی

pry (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/prī/n., pl.

● (ابزار برای کندن یا بلند کردن چیزی) دیلم، اهرم، میخکش، دستک، پشنگ، بارخیز، میله، منقاش

● عمل اهرم، پشنگش، اهرم بندی

● (با زور و به کمک دیلم و غیره) باز کردن، بلند کردن، کندن

I pried open the box with an iron bar

جعبه را به کمک میله‌ی آهنی باز کردم.

thieves pried the window open

دزدان پنجره را (به‌زور) باز کردند.

● (پول یا اطلاع و غیره) در کشیدن

you can't pry money out of a miser

از خسیس با منقاش هم نمی‌شود پول در کشید.

they got him drunk and pried all the information out of him

او را مست کردند و همه‌ی اطلاعات را از او در کشیدند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن