pry (1)
معنی کامل و مثالها
/prī/n., pl.
● (ابزار برای کندن یا بلند کردن چیزی) دیلم، اهرم، میخکش، دستک، پشنگ، بارخیز، میله، منقاش
● عمل اهرم، پشنگش، اهرم بندی
● (با زور و به کمک دیلم و غیره) باز کردن، بلند کردن، کندن
I pried open the box with an iron bar
جعبه را به کمک میلهی آهنی باز کردم.
thieves pried the window open
دزدان پنجره را (بهزور) باز کردند.
● (پول یا اطلاع و غیره) در کشیدن
you can't pry money out of a miser
از خسیس با منقاش هم نمیشود پول در کشید.
they got him drunk and pried all the information out of him
او را مست کردند و همهی اطلاعات را از او در کشیدند.