pry (2)
معنی کامل و مثالها
/prī/vi.
● کنجکاوی کردن، فضولی کردن، (کنجکاوانه) نگاه کردن
she pried into every corner of my house
کنجکاوانه به هر گوشهی خانهی من نگاه کرد.
he likes to pry into other people's affairs
او دوست دارد سر از کار دیگران در بیاورد.
● کنجکاوی، فضولی
● آدم فضول