دیکشنری فارسی

pry (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/prī/vi.

● کنجکاوی کردن، فضولی کردن، (کنجکاوانه) نگاه کردن

she pried into every corner of my house

کنجکاوانه به هر گوشه‌ی خانه‌ی من نگاه کرد.

he likes to pry into other people's affairs

او دوست دارد سر از کار دیگران در بیاورد.

● کنجکاوی، فضولی

● آدم فضول

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن