public meeting UKpʌblikmiːtiŋ معنی فارسی تجمع اجتماع واژههای دیگر با معنی «تجمع» forming up تجمع، تجمع و سازمان دادن يکان، جمع شدن accumulation point نقطه تجمع assembling area منطقه تجمع capital agglomeration تجمع سرمايه line official داور خط تجمع swarmer تجمع کننده . rallying point محل تجمع مجدد، محل تجمع براي تجديد قوا، محل جمع آوري يکانها يا خودروها rendezvous area منطقه تجمع موقت، منطقه تجمع، وعده گاه pipe the side تجمع گارد احترام، فرمان تجمع گارد احترام (دريايي) boat rendezvous area منطقه تجمع قايقها، منطقه الحاق قايقهاي ناو گروه