دیکشنری فارسی

pulse (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/puls/n., vi., vt.

● نبض، رگزنش، پک، تپه، تپش

to take somebody's pulse

نبض کسی را گرفتن (سنجیدن)

her pulse beats fast

نبض او تند می‌زند.

the political pulse of the country

(مجازی) نبض سیاسی کشور

● ضربان، زنش، جهش و واجهش

the rapid pulse of the sewing machine's needle

ضربان تند سوزن چرخ خیاطی

● تپ تپ، پت پت

the pulse of an engine

پت پت موتور

● ریتم، ضرب (آهنگ)

● شور و هیجان، شادابی و گرمی، جنب و جوش

economic prosperity has quickened the pulse of the people

رونق اقتصادی جنب و جوش مردم را بیشتر کرده است.

● ازدیاد ناگهانی، تپ، تکانه، پالس، ضربه، نبضه

a pulse of light

یک تپ نور

a pulse of sound

یک تپ صدا

pulse generator

ضربه ساز، تپ ساز

● (مانند نبض) زدن، تپیدن

● به نبض درآمدن یا درآوردن، پکاندن، پکیدن، ضربان داشتن، به ضربان افتادن

● (برق و مکانیک و رادیو) تپ کردن، با تپ (یا ((پالس))) راندن، (با تپ الکترومغناطیس) موج را تعدیل کردن، تپ زدن (به موتور و غیره)، پالس دادن

* pulse through something

در امتداد یا درون چیزی تپیدن، (به طور آهنگین) زدن یا ضربان داشتن

the news sent the blood pulsing through her veins

آن خبر خون را در رگهای او به جوش آورد.

excitement was pulsing through the whole country

هیجان در سرتاسر کشور موج می‌زد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن