pulse (1)
معنی کامل و مثالها
/puls/n., vi., vt.
● نبض، رگزنش، پک، تپه، تپش
to take somebody's pulse
نبض کسی را گرفتن (سنجیدن)
her pulse beats fast
نبض او تند میزند.
the political pulse of the country
(مجازی) نبض سیاسی کشور
● ضربان، زنش، جهش و واجهش
the rapid pulse of the sewing machine's needle
ضربان تند سوزن چرخ خیاطی
● تپ تپ، پت پت
the pulse of an engine
پت پت موتور
● ریتم، ضرب (آهنگ)
● شور و هیجان، شادابی و گرمی، جنب و جوش
economic prosperity has quickened the pulse of the people
رونق اقتصادی جنب و جوش مردم را بیشتر کرده است.
● ازدیاد ناگهانی، تپ، تکانه، پالس، ضربه، نبضه
a pulse of light
یک تپ نور
a pulse of sound
یک تپ صدا
pulse generator
ضربه ساز، تپ ساز
● (مانند نبض) زدن، تپیدن
● به نبض درآمدن یا درآوردن، پکاندن، پکیدن، ضربان داشتن، به ضربان افتادن
● (برق و مکانیک و رادیو) تپ کردن، با تپ (یا ((پالس))) راندن، (با تپ الکترومغناطیس) موج را تعدیل کردن، تپ زدن (به موتور و غیره)، پالس دادن
* pulse through something
در امتداد یا درون چیزی تپیدن، (به طور آهنگین) زدن یا ضربان داشتن
the news sent the blood pulsing through her veins
آن خبر خون را در رگهای او به جوش آورد.
excitement was pulsing through the whole country
هیجان در سرتاسر کشور موج میزد.