دیکشنری فارسی

punch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/punch/n., vt.

● (وسیله‌ی نقش انداختن روی مس و غیره و یا سوراخ کردن) منگنه، مهر، پانچ، سوراخ کن

● سوراخ (ایجاد شده توسط منگنه)

● (با منگنه) سوراخ کردن، منگنه کردن، (فلز را) مهر کردن

to punch holes in a metal sheet

صفحه‌ی فلزی را سوراخ سوراخ کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن