دیکشنری فارسی

punch (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/punch/vt., n.

● (با میله یا چوب) هم ور کردن، فرو کردن، سک زدن

● (با سکه زدن) چهارپایان را راندن

● (با مشت) زدن، بوکس زدن

he punched me on the chin

به چانه‌ام مشت زد.

● مشت، ضربه‌ی مشت، بوکس، سقلمه

my punch landed on his forehead

مشت من به پیشانی او خورد.

● تاثیر شدید، نیرومندی، زور

it's an informative book, but it lacks punch

کتاب آموزنده‌ای است ولی گیرایی ندارد.

* beat to the punch

پیش‌دستی کردن، زودتر ضربه زدن

* pull one's punches

1- (مشت بازی) عمدا مشت یواش زدن 2- حمله‌ی دروغی کردن، انتقاد ساختگی کردن

* punch a (time) clock

(به ویژه در کارخانه و کارگاه) کارت خود را در منگنه‌ی ساعتی قرار دادن (تا ساعات کار را ثبت کند)

* punch in

1- (به ویژه کارخانه و کارگاه) ساعت شروع کار خود را ثبت کردن (با قرار دادن کارت در منگنه‌ی ساعتی) 2- (با فشردن دکمه‌هااطلاعات را به کامپیوتر) خوراندن، پانچ کردن

* punch out

1- ساعت خروج خود از محل کار را ثبت کردن (با قرار ددن کارت در منگنه‌ی ساعتی) 2- (خودمانی) کتک زدن، مشت کاری کردن، سقلمه زدن

* punch up

1- (عامیانه - انگلیس) کتک مفصل زدن 2- (عامیانه) اثر یا مزه‌ی چیزی را بیشتر کردن

to punch up a dish with spices

خوراک را با ادویه خوشمزه کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن