punch (2)
معنی کامل و مثالها
/punch/vt., n.
● (با میله یا چوب) هم ور کردن، فرو کردن، سک زدن
● (با سکه زدن) چهارپایان را راندن
● (با مشت) زدن، بوکس زدن
he punched me on the chin
به چانهام مشت زد.
● مشت، ضربهی مشت، بوکس، سقلمه
my punch landed on his forehead
مشت من به پیشانی او خورد.
● تاثیر شدید، نیرومندی، زور
it's an informative book, but it lacks punch
کتاب آموزندهای است ولی گیرایی ندارد.
* beat to the punch
پیشدستی کردن، زودتر ضربه زدن
* pull one's punches
1- (مشت بازی) عمدا مشت یواش زدن 2- حملهی دروغی کردن، انتقاد ساختگی کردن
* punch a (time) clock
(به ویژه در کارخانه و کارگاه) کارت خود را در منگنهی ساعتی قرار دادن (تا ساعات کار را ثبت کند)
* punch in
1- (به ویژه کارخانه و کارگاه) ساعت شروع کار خود را ثبت کردن (با قرار دادن کارت در منگنهی ساعتی) 2- (با فشردن دکمههااطلاعات را به کامپیوتر) خوراندن، پانچ کردن
* punch out
1- ساعت خروج خود از محل کار را ثبت کردن (با قرار ددن کارت در منگنهی ساعتی) 2- (خودمانی) کتک زدن، مشت کاری کردن، سقلمه زدن
* punch up
1- (عامیانه - انگلیس) کتک مفصل زدن 2- (عامیانه) اثر یا مزهی چیزی را بیشتر کردن
to punch up a dish with spices
خوراک را با ادویه خوشمزه کردن