دیکشنری فارسی

quarrel (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/kwôr´ǝl/n., vi.

● ستیز، دعوا، مرافعه، بگو مگو، کشمکش

my quarrel with the critics was partly due to their materialism

ستیز من با هنرسنجان تا اندازه‌ای مربوط به ماده‌گرایی آنها بود.

lovers' quarrels end soon

دعوای عشاق زود تمام می‌شود.

political quarrels

کشمکش‌های سیاسی

● (معمولا با سخن) ستیزیدن، ستیز کردن، جنگ لفظی کردن، (با کسی) درافتادن، دعوا کردن، بگو مگو کردن، مرافعه کردن

Ali quarreled with Ahmad

علی و احمد حرفشان شد.

don't quarrel with your boss!

با رییس خودت بگو مگو نکن‌!

Zarry and I quarreled over who should wash the dishes

من و زری بر سر شستن ظرف‌ها دعوایمان شد.

● دلخوری، رنجش، قهر، ستیهش

● (با دوست خود و غیره) قهر کردن، دلخوری پیدا کردن، (بین دو نفر) شکراب شدن

● عیبجویی کردن، خرده گرفتن

one can't quarrel with his statements -- he is telling the truth

از اظهارات او نمی‌شود ایراد گرفت چون راست می‌گوید.

I have no quarrel with the court's decision

نسبت به رای دادگاه حرفی ندارم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن