quarrel (2)
معنی کامل و مثالها
/kwôr´ǝl/n., vi.
● ستیز، دعوا، مرافعه، بگو مگو، کشمکش
my quarrel with the critics was partly due to their materialism
ستیز من با هنرسنجان تا اندازهای مربوط به مادهگرایی آنها بود.
lovers' quarrels end soon
دعوای عشاق زود تمام میشود.
political quarrels
کشمکشهای سیاسی
● (معمولا با سخن) ستیزیدن، ستیز کردن، جنگ لفظی کردن، (با کسی) درافتادن، دعوا کردن، بگو مگو کردن، مرافعه کردن
Ali quarreled with Ahmad
علی و احمد حرفشان شد.
don't quarrel with your boss!
با رییس خودت بگو مگو نکن!
Zarry and I quarreled over who should wash the dishes
من و زری بر سر شستن ظرفها دعوایمان شد.
● دلخوری، رنجش، قهر، ستیهش
● (با دوست خود و غیره) قهر کردن، دلخوری پیدا کردن، (بین دو نفر) شکراب شدن
● عیبجویی کردن، خرده گرفتن
one can't quarrel with his statements -- he is telling the truth
از اظهارات او نمیشود ایراد گرفت چون راست میگوید.
I have no quarrel with the court's decision
نسبت به رای دادگاه حرفی ندارم.