دیکشنری فارسی

quiver (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kwiv´ǝr/vi., n.

● لرزیدن، جنبیدن، مرتعش بودن، شیبیدن

the quivering branches of a tree in a spring breeze

شاخه‌های لرزان درخت در نسیم بهاری

her voice quivered a bit

صدایش کمی مرتعش شد.

● لرزه، لرزش، تنبش، ارتعاش

the quiver of leaves in the breeze

لرزش برگ‌ها در نسیم

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن