دیکشنری فارسی

race (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rās/n., vt., vi.

● (برای سرعت) مسابقه، پادکوشی، همداوی، ریس

a running race

مسابقه‌ی دو

horse race

مسابقه‌ی اسبدوانی

● (جمع) مسابقه‌ی اسبدوانی، مسابقه‌ی اتومبیل‌رانی

in London he attended the races

در لندن به مسابقات (اسبدوانی) رفت.

● (انتخابات و غیره) رقابت، هم چشمی، مبارزه، پیکار، هم پیکاری، پیشی جویی

a race for power

مبارزه بر سر قدرت

a race for mayor

رقابت برای شهردار شدن

the presidential race has just started

مبارزه‌ی انتخاباتی برای ریاست جمهوری تازه شروع شده است.

● حرکت، جریان، پیشرفت

the race of time

گذشت زمان

● مدت عمر، دوران حیات

● جریان سریع آب، تنداب، تاخت آب، جوی چوبی (که آب در آن به سرعت حرکت می کند- معمولا برای به حرکت درآوردن آسیاب یا چرخ)

a millrace

تنداب آسیاب

● (در بخش‌های متحرک ماشین یا در بلبرینگ) شیار

● تاخت

● (هوانوردی) رجوع شود به: slipstream

● در مسابقه (به ویژه مسابقه‌ی سرعت) شرکت کردن، مسابقه دادن، پادکوشی کردن، همداوی کردن

eight horses will race for the golden cup

هشت اسب برای کاپ طلا مسابقه خواهند داد.

he offered to race me to the big tree

پیشنهاد کرد که تا درخت بزرگ با من مسابقه‌ی دو بدهد.

we are racing (against) the clock

داریم با سرعت هر چه تمام‌تر کار می کنیم.

● تاختن، تند رفتن، به سرعت حرکت کردن، دویدن، (به سرعت) راندن

he raced his car across the desert

در صحرا اتومبیل خود را به سرعت راند.

when shooting started, we raced toward the shelter

وقتی که تیراندازی شروع شد به طرف پناهگاه دویدیم.

my mind raced ahead to guess what she would say next

مغزم به سرعت کار افتاد تا حرف بعدی او را حدس بزنم.

● (اسب یا اتومبیل و غیره را) در مسابقه شرکت دادن

this is the first time I have raced this horse

اولین باری است که این اسب را در مسابقه شرکت داده‌ام.

● (ماشین آلات یا موتور) در جا کار کردن، (موتور را در دنده خلاص گذاشتن و) گاز دادن، تند کار کردن

to charge the battery, race the engine

برای پر کردن باتری موتور را در جا گاز بده.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن