rack (1)
معنی کامل و مثالها
/rak/n., vt.
● جا ...
dish rack
جاظرفی
magazine rack
جا مجلهای
clothes rack
جالباسی، رخت آویز
hatrack
جا کلاهی
● طاقچه، رف، رفه
● آخور
● (آلت شکنجه برای کشیدن بدن و پاره کردن مفصلها) چرخ شکنجه، غلتک شکنجه
● (با چرخ یا غلتک) شکنجه کردن، عذاب دادن، زجر دادن
they whipped and racked prisoners
زندانیان را شلاق میزدند و بدنشان را میکشیدند.
● (در بیلیارد و غیره) رک
● آسانسور اتومبیلها
● (چاپخانه) جعبهی حروف، سینی حروف
● (مکانیک) میلهی دندهدار، میل دنده، صفحه دنده، چرخ دنده با شعاع بی نهایت، چرخ دندهی شانهای (رجوع شود به: تصویر: gear)
● (جانور) دو شاخ، یک جفت شاخ
● (مثلا در اثر توفان) زیر و رویی، ویران سازی، شدت، حدت، ستهمی
a tree which was twisted by the rack of storms
درختی که شدت توفان آن را در هم پیچانده بود.
● شکنجهی روحی، الم، رنج
the rack of old age
رنج پیری
● (سخت) درد کردن، آزردن، متالم کردن، رنج دادن
a body racked by pain
بدنی که درد آن را شکنجه میدهد
she was racked by jealousy
حسادت او را رنج میداد.
● ( به ویژه در مورد کرایهی منزل) اجحاف کردن، (شرایط) تحمیل کردن، (غیر منصفانه اجاره را) بالا بردن
● (سقف اتوبوس و ماشین سواری و غیره) باربند
a ski rack
باربند ویژهی اسکی
* off the rack
(لباس) پیش دوخته
* on the rack
در موقعیت دشوار یا دردناک، مورد شکنجه
* rack one's brains
فکر خود را سخت به کار انداختن
* rack up
(خودمانی) 1- به دست آوردن، ( در مسابقه - امتیاز) کسب کردن، نایل شدن، دست یافتن 2- (سخت) شکست دادن، چیره شدن 3- (مثلابا مشت) فرو افکندن، نقش زمین کردن 4- ( مثلا در تصادف رانندگی ) داغان کردن، خرد کردن
to rack up a victory
به پیروزی رسیدن
she racked up my car
ماشینم را خرد کرد.