دیکشنری فارسی

rack (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rak/n., vt.

● جا ...

dish rack

جاظرفی

magazine rack

جا مجله‌ای

clothes rack

جالباسی، رخت آویز

hatrack

جا کلاهی

● طاقچه، رف، رفه

● آخور

● (آلت شکنجه برای کشیدن بدن و پاره کردن مفصل‌ها) چرخ شکنجه، غلتک شکنجه

● (با چرخ یا غلتک) شکنجه کردن، عذاب دادن، زجر دادن

they whipped and racked prisoners

زندانیان را شلاق می‌زدند و بدنشان را می‌کشیدند.

● (در بیلیارد و غیره) رک

● آسانسور اتومبیل‌ها

● (چاپخانه) جعبه‌ی حروف، سینی حروف

● (مکانیک) میله‌ی دنده‌دار، میل دنده، صفحه دنده، چرخ دنده با شعاع بی نهایت، چرخ دنده‌ی شانه‌ای (رجوع شود به: تصویر: gear)

● (جانور) دو شاخ، یک جفت شاخ

● (مثلا در اثر توفان) زیر و رویی، ویران سازی، شدت، حدت، ستهمی

a tree which was twisted by the rack of storms

درختی که شدت توفان آن را در هم پیچانده بود.

● شکنجه‌ی روحی، الم، رنج

the rack of old age

رنج پیری

● (سخت) درد کردن، آزردن، متالم کردن، رنج دادن

a body racked by pain

بدنی که درد آن را شکنجه می‌دهد

she was racked by jealousy

حسادت او را رنج می‌داد.

● ( به ویژه در مورد کرایه‌ی منزل) اجحاف کردن، (شرایط) تحمیل کردن، (غیر منصفانه اجاره را) بالا بردن

● (سقف اتوبوس و ماشین سواری و غیره) باربند

a ski rack

باربند ویژه‌ی اسکی

* off the rack

(لباس) پیش دوخته

* on the rack

در موقعیت دشوار یا دردناک، مورد شکنجه

* rack one's brains

فکر خود را سخت به کار انداختن

* rack up

(خودمانی) 1- به دست آوردن، ( در مسابقه - امتیاز) کسب کردن، نایل شدن، دست یافتن 2- (سخت) شکست دادن، چیره شدن 3- (مثلابا مشت) فرو افکندن، نقش زمین کردن 4- ( مثلا در تصادف رانندگی ) داغان کردن، خرد کردن

to rack up a victory

به پیروزی رسیدن

she racked up my car

ماشینم را خرد کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن