دیکشنری فارسی

rag (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rag/n., adj.

● تکه‌ی پارچه (برای پاک کردن و غیره)، کهنه، ژند، لته، لتره

I cleaned the table with a (piece of) rag

با کهنه میز را گردگیری کردم.

● (جمع) لباس مندرس، ژنده، کجینه، (کاشانی) وشگوا

a beggar in rags

گدای ژنده‌پوش

● (جمع‌- شوخی آمیز) جامه، لباس

● چیز بی‌ارزش، دور انداختنی

money and fame are but rags

پول و شهرت ارزشی ندارد.

● (مرکبات) آسه‌ی سفید (در وسط پرتقال و غیره)، میان آسه

● (خودمانی‌- تحقیر آمیز) روزنامه، جریده

● ساخته شده از لته

a rag doll

عروسک پارچه‌ای

● (عامیانه) وابسته به ساختن و فروش جامه (به ویژه لباس زنانه)

the rag trade

خرید وفروش لباس زنانه

* chew the rag

(خودمانی) صحبت دوستانه کردن، اختلاط کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن