rally (1)
معنی کامل و مثالها
/ral´ē/vt., vi.
● (قشون در حال فرار یا عقب نشینی را) گردآوری و سامان دهی کردن، دوباره آماده شدن یا کردن، تجدید سازمان کردن، جمع و جور کردن یا شدن
the officer rallied his scattered troops and prepared them for another attack
افسر قشون پراکندهی خود را گرداوری کرد و آنها را برای حمله دیگر آماده نمود.
● (به منظور هدف مشترک) احضار کردن، فرا خواندن، دستهبندی کردن
the union rallied its members
اتحادیه اعضای خود را فرا خواند.
● احیا کردن، از نو جان بخشیدن، (دوباره) کنشور کردن
to rally one's spirits
روحیهی کسی را احیا کردن
Ali rallied his senses once again and read the mathematical problem
علی یکبار دیگر حواس خود را جمع کرد و مسئلهی ریاضی را خواند.
● به کمک (کسی) شتافتن، دور کسی را گرفتن (و یاری دادن)، گرد آمدن
they rallied to the side of their brother and consoled him
آنها دور برادرشان راگرفتند و او را تسلی دادند.
he knew that eventually they would all rally around the flag
او میدانست که بالاخره همهی آنها به دفاع از پرچم خواهند شتافت.
● تجدید قوا کردن، جان تازه یافتن، جان گرفتن، نیرو گرفتن، بهبودی یافتن
to rally from an illness
از بیماری بهبودی یافتن
● (بازار سهام) دوباره بالارفتن (قیمت)، (پس از نزول) اوج گرفتن، افزایش قیمت
an unexpected rally of oil shares
افزایش غیر منتظرهی قیمت سهام نفت
prices rallied in London and Paris stock markets
در بورس سهام لندن و پاریس قیمتها افزایش یافت.
● (ورزش- از عقب یا از امتیاز کمتر) به حریف رسیدن و جلو زدن، (مسابقهی تقریبا باخته را) بردن، بیشتر کوشیدن
near the end of the second half our team rallied and won the game 4 to 3
در اواخر نیمهی دوم تیم ما جانفشانی بیشتری کرد و مسابقه را 4به 3 برد.
● میتینگ، فراخوان، گردهمایی بزرگ، تظاهرات، اجتماع
political rallies
تظاهرات سیاسی
a great peace rally
فراخوان بزرگ برای صلح
● مسابقهی اتومبیلرانی (در جادههای قرق شده) (rallye هم مینویسند)