دیکشنری فارسی

rash (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rash/adj.

● (حرف یا عمل) شتابزده، نسنجیده، عجولانه، بی ملاحظه، بی پروا

his rash statements

گفته‌های نسنجیده‌ی او

a rash act

کار عجولانه

a rash generalization on the basis of inadequate data

حکم کلی و شتابزده بر مبنای داده‌های ناکافی

● (مهجور) نتیجه بخش، تندکار

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن