دیکشنری فارسی

rash (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/rash/n.

● کهیر، بثور پوستی، جوش (skin rash هم می‌گویند)، اگزما

the boy's face was covered by rashes

صورت پسر پر از جوش بود.

● (ناگهانی) وفور، زیادتی، سیل، موج

a rash of complaints

سیلی از شکایات

a rash of public protests

موج اعتراضات همگانی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن