دیکشنری فارسی

rattle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rat´'l/n., vt., vi.

● تق تق کردن، صدای جغجغه کردن، جغ جغ کردن، تلق تلق کردن

a cart was rattling along the cobblestone

یک گاری روی سنگفرش تلق تلق کنان می‌رفت.

this window rattles in the wind

این پنجره در باد تق تق می‌کند.

the mudguard of the bicycle was rattling

گلگیر دوچرخه تلق تلق می‌کرد.

● تند و بی وقفه حرف زدن، با شتاب گفتن یا خواندن، (دائما) زر زدن، ور زدن، وراجی کردن

she rattled on for a full hour

یک ساعت تمام ور زد.

● به تلق و تولوق انداختن، صدای تق تق چیزی را درآوردن

to rattle the handle of a door

دسته‌ی در را به تلق و تولوق انداختن

● حواس کسی را پرت کردن، گیج کردن، تضعیف روحیه کردن

they wanted to rattle our players

آنها می‌خواستند روحیه‌ی بازیکنان مارا خراب کنند.

to rattle a speaker with shouts and protest

حواس سخنران را بافریاد و اعتراض مشوب کردن

● تق تق، جغ جغ، تلق تولوق

the rattle of my bicycle's mudguard

تق تق گلگیر دوچرخه‌ی من

● خرناس، (تنفس) خرخر

death rattle

خرناس مرگ

● سروصدا، هیاهو، گفت و شنود پر سر و صدا

the rattle of the party held next door

سر و صدای مهمانی در خانه‌ی مجاور

● جغجغه

the child kept shaking his rattle

کودک مرتبا جغجغه‌ی خود را تکان می‌داد.

● جغجغه‌ی دم مار، زنگ (در دم مار زنگی)

* rattle around in

در خانه یا اداره یا کارگاه بزرگ‌تر از نیاز خود بودن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن