ray (1)
معنی کامل و مثالها
/rā/n., vi., vt.
● (نور) شعاع (اشعه)، پرتو، رخش، تاب، تابش، سو
the lantern's dim rays
سوسوی ضعیف فانوس
● (دایره) شعاع، نیم ترامون (radius هم میگویند)
● خط شعاعی، خط ترامونی
● نشانهی عقل و هوش، (مجازی) تابناکی، تابش
a ray of his great intelligence
درخشش هوش زیاد او
● مقدار کم، ذره، اندکی
a ray of hope
کوره امید
● رجوع شود به: ray flower
● (گیاه شناسی) پرتوه
● (فیزیک) زنجیرهی نور، پرتو، ذرهی نور
an alpha ray
پرتو آلفا
● پرتو افکنی کردن، رخشیدن، ساطع کردن یا شدن
● دارای شعاع کردن، دارای خط شعاعی کردن