دیکشنری فارسی

ray (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rā/n., vi., vt.

● (نور) شعاع (اشعه)، پرتو، رخش، تاب، تابش، سو

the lantern's dim rays

سوسوی ضعیف فانوس

● (دایره) شعاع، نیم ترامون (radius هم می‌گویند)

● خط شعاعی، خط ترامونی

● نشانه‌ی عقل و هوش، (مجازی) تابناکی، تابش

a ray of his great intelligence

درخشش هوش زیاد او

● مقدار کم، ذره، اندکی

a ray of hope

کوره امید

● رجوع شود به: ray flower

● (گیاه شناسی) پرتوه

● (فیزیک) زنجیره‌ی نور، پرتو، ذره‌ی نور

an alpha ray

پرتو آلفا

● پرتو افکنی کردن، رخشیدن، ساطع کردن یا شدن

● دارای شعاع کردن، دارای خط شعاعی کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن