دیکشنری فارسی

rear (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/rir/vt., vi.

● برپا کردن، ساختن

they reared a huge temple

آنها یک معبد عظیم ساختند.

they reared his huge statue

مجسمه‌ی بزرگ او را برپا کردند.

● افراشتن، بالابردن، بلند کردن

David reared the flagpole in front of the building

دیوید چوبه‌ی پرچم را در جلو ساختمان افراشت.

a tower rearing far into the sky

برجی که سر برآسمان کشیده بود

● روی دوپا بلند شدن (مانند اسب)

as soon as the horse saw the snake, it reared

تا اسب مار را دید روی دو پا بلند شد.

● بار آوردن، پروردن، پرورش دادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن