دیکشنری فارسی

recount (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ri kount´/vt.

● (با جزئیات) شرح دادن، بازگو کردن، حکایت کردن، روایت کردن

in this book, he recounts the adventures of his journey

در این کتاب ماجراهای سفر خود را باز گو می‌کند.

one of the great cognoscenti recounts (this) from Ebn Abdolaziz

یکی از بزرگان اهل تمیزحکایت کند ز ابن عبدالعزیز

● (یکی یکی) گفتن، (به ترتیب) بر شمردن

they were busy recounting all their victories

آنها سرگرم برشمردن پیروزی‌های خود بودند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن