renvoi معنی فارسی احاله برگرداندن تبعيد شخص خارجي واژههای دیگر با معنی «احاله» relegetion احاله . stultification احاله بمحال، تعليق بمحال، احمق ساختن. apagoge احاله به محال stultified احاله بمحال کردن، خنثي کردن، بي اثر کردن stultifies احاله بمحال کردن، خنثي کردن، بي اثر کردن stultify احاله بمحال کردن، خنثي کردن، بي اثر کردن spoilsman هوادار روش احاله ي شغلهاي حساس به حزب، برنده در انتخابات، کسي که به اميد دستيابي به قدرت و مقام به transfer of cause احاله امر از يک دادگاه به دادگاه ديگر، به علل قانوني reduction to absurdity تعليق به محال، احاله به محال rogatory commission نيابت قضائي، موضوعي را از محکمه اي به دادگاه ديگر، احاله کردن