دیکشنری فارسی

repent (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ri pent´/vi., vt.

● (معمولا با: of) پشیمان بودن یا شدن، نادم بودن یا شدن

those who married in haste repented at leisure

آنان که با شتاب ازدواج کردند در هنگام فراغت پشیمان شدند.

he repented of his generosity

از سخاوت خود پشیمان شد.

she repented of her decision to leave Iran

از تصمیم خود راجع به ترک ایران پشیمان شد.

● توبه کردن

he repented his wine drinking

او توبه کرد که دیگر شراب نخورد.

unless you repent you shall go to hell

اگر توبه نکنی به جهنم خواهی رفت.

to repent one's sins

از گناهان خود توبه کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن