دیکشنری فارسی

rest (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rest/n., vi., vt.

● خواب

eight hours of rest every night

هشت ساعت خواب در هر شب

● آسایش، استراحت، آسودش، رامش، تنفس

the doctor said I must have complete rest

دکتر گفت که باید استراحت کامل داشته باشم.

a ten-minute rest period

یک تنفس ده دقیقه‌ای

rest after hard physical work

استراحت پس از کار بدنی سخت

● سکون، وقفه، ایستش

all activities have come to a complete rest

کلیه‌ی فعالیت‌ها کاملا متوقف شده است.

a state of complete rest

حالت سکون کامل

● فرج

● راحتی خیال، آسوده‌خاطری، آسودگی، برآسودگی، آرامش، فراغت

night came but did not bring along any rest

شب آمد ولی با خود آرامش نیاورد.

a jealous person has no rest

حسود هرگز نیاسود

● خوابیدن در بستر مرگ، خواب مرگ، مرگ

his father went to his eternal rest

پدرش به خواب ابدی فرو رفت.

● (مسافرت) منزلگاه، منزل، توقفگاه، بیتوته‌گاه، استراحتگاه، رامشگاه

a luxurious roadside rest

منزلگاه مجلل کنار جاده

when we pass this rest at the fork of the road, we will never come together again

از این دو راه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

● تکیه‌گاه، نگهدار، - آسا، جا-

a chin rest on a violin

جای چانه روی ویولن

head rest

سرآسا، محل قرار دادن سر

foot rest

صندلی یا سه‌پایه که پاها را روی آن قرار می‌دهند، پای‌آسا

● (موسیقی) مکث، سکوت

● (موسیقی) علامت سکوت

● رجوع شود به: caesura

● خوابیدن

I rest seven hours every night

هر شب هفت ساعت می‌خوابم.

● استراحت کردن، غنودن، آساییدن، آسودن

Mehri wants to rest well during her vacation

مهری می‌خواهد در دوران مرخصی خوب استراحت کند.

● آرامش داشتن، آسوده خاطر بودن، فراغت داشتن، فارغ‌البال بودن

how can we rest when others are suffering

وقتی که دیگران رنج می‌برند ما چطور بتوانیم آسوده خاطر باشیم.

● مرده بودن، در گورآسودن

he is now resting in peace

او اکنون فوت کرده است.

her father rests in peace

پدرش به رحمت ایزدی پیوسته است.

● آرام شدن یا کردن، آرامیدن، غیرفعال شدن، از کار باز ایستادن یا ایستاندن، ناکنشور شدن یا کردن

God rest you merry, sir!

خدا به شما آرامش بدهد، آقا!

● رها کردن، به حال خود گذاشتن، (درباره‌ی چیزی) کاری نکردن

let the matter rest for a while

بگذار تا مدتی این قضیه به حال خود بماند.

● (با: on یا upon یا in و غیره) قرار داشتن، متکی بودن، تکیه داشتن، لمیدن، لم دادن

one wing of the army rested on the hills

یک جناح قشون در تپه‌ها قرار داشت.

the column rests on a large rock

ستون روی یک سنگ بزرگ قرار دارد.

the verdict rested on several sound precedents

حکم دادگاه مبتنی بر سوابق قابل اطمینان بود.

● به واسطه‌ی کسی بودن، مربوط به کسی بودن، وابستگی داشتن، از آن کسی بودن

the final decision rested with me

آخرین تصمیم با من بود.

the fault rests with him

تقصیر از اوست (متوجه اوست).

● به امید کسی بودن

● (به ویژه چشم یا توجه) متوجه چیزی شدن

my eyes rested on her picture

چشمانم به عکس او دوخته شده بود.

● استراحت دادن، خواباندن

don't read any more; rest your eyes!

دیگر نخوان‌; به چشمانت استراحت بده‌!

I rested the horse before starting to climb the hill

قبل از شروع به بالا رفتن از تپه به اسب استراحت دادم.

● قرار دادن، گذاشتن، نهادن، هشتن، متکی کردن، لماندن

Julie rested her hand on my shoulder

جولی دستش را روی شانه‌ام نهاد.

she rested her head on the pillow

سر خود را روی متکا قرار داد.

to rest one's arguments on rumors

استدلال‌های خود را متکی بر شایعات کردن

● (کشاورزی - زمین) بایر ماندن یا بودن، کشت نشده ماندن

● (دادگاه) مدارک و شواهد جرم را تمام کردن

● ایستاندن، متوقف کردن

* at rest

1- خواب 2- ساکن 3- در حال استراحت 4- آسوده خاطر 5- مرده

* lay to rest

خاک کردن، دفن کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن