دیکشنری فارسی

restructure

USrıs'trʌktʃə

معنی فارسی

بازسامان کردن، نوسازمان کردن،

تجديد سازمان کردن

دگرسان کردن، دگرگون کردن

شرايط وام را عوض کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/rē struk´chǝr/vt.

● بازسامان کردن، نوسازمان کردن، تجدید سازمان کردن

● دگرسان کردن، دگرگون کردن

● شرایط وام را عوض کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. construct or form anew or provide with a new structure “After his accident, he had to restructure his life” “The governing board was reconstituted” “Somebody ----s something” “Something ----s something”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن