دیکشنری فارسی

retainer (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ri tān´ǝr/n.

● (شخص یا چیز) نگهدار، حافظ، نگهداری کننده

● نوکر، ملازم، پیشخدمت، ندیم (ندیمه)، مستخدم، دنباله‌رو

one of the court retainers

یکی از ملازمان دربار

● (ردیف سازی دندان‌ها و غیره) ردیف‌دار

● (مکانیک) درجادار، حامل، ضامن، بازدار، نگهدار

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن