دیکشنری فارسی

rid (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rid/vt.

● رها کردن، خلاص کردن

● (قدیمی - به ویژه زمین را) پاک کردن، موانع را برطرف کردن

● (محلی) فرستادن، اعزام کردن

* be rid of

(از شر چیزی) خلاص بودن، دک کردن

he couldn't wait to retire and be rid of his many responsibilities

او صبر نداشت که بازنشسته شود و از شر مسئولیت‌های فراوانش راحت گردد.

* get rid of

(از شر چیزی) خلاص شدن، از سر باز کردن، دک کردن

Akbar wanted to get rid of the uninvited guests and be alone with his friend

اکبر می‌خواست مهمانان ناخوانده را از سرباز کند و با دوستش تنها بشود.

if you want to marry my daughter you must get rid of this ugly mustache!

اگر می‌خواهی دختر مرا بگیری باید این سبیل زشت را بتراشی‌!

* rid-self of something

چیزی را ول کردن، خود را از شر چیزی رها کردن

you must rid yourself of these childish thoughts

تو بایستی خودت را از شر این افکار کودکانه آزاد کنی.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن