دیکشنری فارسی

riddle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rid´'l/n., vi., vt.

● معما، چیستان، لغز، بردک، پرسش دشوار

to speak in riddles

معما وار حرف زدن

to ask a riddle

چیستان پرسیدن

to know the answer to a riddle

پاسخ معما را دانستن

● (شخص یا چیز) گیج کننده، بغرنج، راز، سر

scientists have not yet been able to understand the many riddles of cancer

دانشمندان هنوز نتوانسته‌اند اسرار فراوان سرطان را درک کنند.

● معمایی را حل کردن، چیستان را پاسخ دادن

● معما وار حرف زدن

● چیستان پرسیدن، معما مطرح کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن