riddle (1)
معنی کامل و مثالها
/rid´'l/n., vi., vt.
● معما، چیستان، لغز، بردک، پرسش دشوار
to speak in riddles
معما وار حرف زدن
to ask a riddle
چیستان پرسیدن
to know the answer to a riddle
پاسخ معما را دانستن
● (شخص یا چیز) گیج کننده، بغرنج، راز، سر
scientists have not yet been able to understand the many riddles of cancer
دانشمندان هنوز نتوانستهاند اسرار فراوان سرطان را درک کنند.
● معمایی را حل کردن، چیستان را پاسخ دادن
● معما وار حرف زدن
● چیستان پرسیدن، معما مطرح کردن