دیکشنری فارسی

riddle (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/rid´'l/n., vt.

● غربال، سرند، آردبیز، پرویزن

I used a riddle for separating earth from stone

برای جدا کردن خاک از سنگ سرند به‌کار بردم.

● سرند کردن، غربال کردن، بیختن، بیزیدن

I riddled the charcoal and separated its dust

زغال را سرند کردم و خاکه‌ی آن‌را جدا کردم.

● (مانند سرند) سوراخ سوراخ کردن

the door had become badly riddled by termites

موریانه‌ها در را بدجوری سوراخ سوراخ کرده بودند.

the guard riddled the car with bullets

پاسدار اتومبیل را با گلوله سوراخ سوراخ کرد.

● پر (از چیزی) بودن یا شدن، مملو بودن

your writing is riddled with grammatical and spelling errors

نوشته‌ی شما پر از لغزش‌های دستوری و املایی است.

the lawn is riddled with weeds

چمن پر از علف هرزه است.

the police department is riddled with corruption

اداره‌ی پلیس پر از فساد است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن