دیکشنری فارسی

riding (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rīd´iŋ/adj., n.

● سوار، سواره

● (برای) سواری، سفری

a riding costume

لباس سوارکاری

a riding horse

اسب سواری

● صندلی دار، سوار شدنی

a riding lawn mower

چمن‌زن که می‌توان سوار آن شد (سواری)

* riding breeches

شلوار سوارکاری، شلوار اسب سواری

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن