دیکشنری فارسی

rift (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rift/n., vt., vi.

● (زمین شناسی) گسل

● شکاف، بریدگی، چاک، ترک

a rift in the ice covering the lake

یک ترک بریخ روی دریاچه

the Fin spring gushes from a rift in a huge rock

چشمه‌ی فین (در کاشان) از یک شکاف در یک صخره‌ی عظیم بیرون می‌جوشد.

● (در روابط دوستانه) اختلاف، جدایی، دو دستگی، نفاق، تفرقه

I tried to heal the rift between those two brothers

کوشیدم که اختلاف میان آن دو برادر را فیصله بدهم.

● شکافتن، چاک خوردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن