دیکشنری فارسی

ring (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/riŋ/n., vt., vi.

● زنگ زدن، (زنگ یا ناقوس و غیره) به صدا درآوردن یا درآمدن، صدا کردن

the phone is ringing

تلفن دارد زنگ می‌زند.

the doorbell rang

زنگ در صدا کرد.

as a result of the blow his ears ring

در اثر ضربه گوش‌هایش صدا می‌کند.

to ring the alarm

زنگ خطر (آژیر) را زدن

● طنین‌افکن شدن، صدای بلند کردن، پژواک کردن یا شدن، (صدا) پیچیدن، جرنگیدن

cheers rang out

تحسین و هلهله طنین‌افکن شد.

his voice rang with indignation

از شدت خشم فریادش بلند شد.

the forest rang with the sound of the ax

صدای تبر در جنگل طنین انداز شد.

a drum sound rang in the hall

صدای طبل در تالار پیچید.

● (زنگ زدن و) سفارش دادن، خواستن

to ring for breakfast

(با زنگ زدن یا تلفن کردن) صبحانه سفارش دادن

to ring for a maid

(با زنگ زدن) مستخدمه را احضار کردن

● پر بودن یا کردن، مملو کردن یا بودن، (مجازی) بوق و کرنا کردن

newspapers rang with the news of his divorce

روزنامه‌ها خبر طلاق او را در بوق و کرنا کردند.

their letters rang with sincere praise

نامه‌های آنان پر بود از ستایش بی‌شایبه.

● (با صدای بلند) تکرار کردن، اعلام کردن

chimes rang the hours

ناقوس‌ها ساعات را اعلام می‌کردند.

they kept ringing the praises of those soldiers

مرتبا تمجید از آن سربازان را تکرار می‌کردند.

to ring denunciations on somebody

باران تکذیب و تقبیح را برسر کسی فرود آوردن

● تلفن زدن یا کردن (معمولا با: up یا give)

ring me up again, o.k.?

دوباره به من تلفن بزن، خب‌؟

I'll give you a ring tomorrow

فردا به تو تلفن خواهم کرد.

● (صندوق دریافت فروشگاه و غیره) زنگ زدن و ثبت کردن، به‌کار انداختن (صندوق)

to ring a sale

فروش را (با دریافت پول و قرار دادن در صندوق) ثبت کردن

to ring a time clock

با ساعت ویژه (ورود و خروج کارمندان را) ثبت کردن

● (صدای) زنگ، دینگ، جرنگ، صدا، پژواک، طنین

the ring of a bell

صدای زنگ

the ring of the phone

زنگ تلفن

I heard a ring

صدای زنگ شنیدم.

the ring of hammer upon anvil

صدای دینگ چکش بر روی سندان

the ring of their laughter

طنین خنده‌ی آنها

the ring of a thin wineglass

صدای جرنگ یک لیوان شراب خوری نازک

● به نظر آمدن، (چنین) نمودن

her story doesn't ring true to me

داستان او به نظر من راست نمی‌نماید.

his efforts rang hollow

کوشش‌های او بیهوده می‌نمود.

her words rang false

حرف‌های او به نظر دروغ می‌آمد.

● (مجازی) بو، نمود، ویژگی، حالت

there was a ring of truth in her words

از حرف‌هایش بوی حقیقت می‌آمد.

meaningful computer sounds still lack the ring of natural human speech

صداهای معنی‌دار کامپیوتر هنوز حالت صحبت طبیعی انسان را ندارند.

* give someone a ring

به کسی تلفن زدن

* ring a bell

1- زنگ را زدن 2- خاطره‌ای را زنده کردن، به یاد آوردن، به نظر آشنا آمدن

his name rings a bell

اسمش به نظر آشنا می‌آید.

* ring down the curtain

1- (تئاتر) دستور پایین آوردن پرده را دادن 2- به پایان رساندن

* ring in (or out)

1- (با مهر زدن یا punch کردن) ورود یا خروج خود را ثبت کردن 2- (با سلام و صلوات) آوردن (یا بردن)

to ring in the new year

سال نو را با شادی استقبال کردن

* ring road

(انگلیس) جاده‌ی کمربندی (امریکا: beltway)

* ring the bell

(خودمانی) موفق شدن، به کامیابی رسیدن

* ring up

(در صندوق فروشگاه و غیره) ثبت کردن، وارد کردن

* ring up the curtain

1- (تئاتر) دستور بالا بردن پرده را دادن 2- آغاز کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن