دیکشنری فارسی

ripple (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rip´ǝl/n., vt., vi.

● (موج‌های کوچک که مثلا در اثر نسیم ملایم ایجاد می‌شوند) آب‌لرز، ریزموج، آب‌چین، آب‌چروک، خیزابچه

Iraj threw stones in the lake and watched the ripples

ایرج در دریاچه سنگ انداخت و امواج کوچک را تماشا کرد.

● هرچیز شبیه موج کوچک، شکنج

slight ripples on the surface of the metal

موج‌های خفیف بر سطح فلز

● (در نهر یا رود) تندآب کوچک، آب لرزگاه، خیزابچه گاه

● صدا (مانند صدای امواج کوچک)، شرشر

the ripple of their laughter

صدای خفیف خنده‌ی آنها

I heard the ripple of the stream

شرشر جویبار را شنیدم.

● آب‌لرز ایجاد کردن یا داشتن، دارای موج خفیف کردن یا شدن، موج زدن، خیزابچه درست کردن، شکنج‌دار کردن یا شدن

the cool breeze rippled the lake's surface

نسیم خنک سطح دریاچه را لرزان کرد.

tall corn rippled in the fields

ذرت‌های بلند در دشت‌ها موج می‌زدند.

● صدای خفیف ایجاد کردن

her song rippled through the hall

آواز او در تالار تموج ملایمی ایجاد کرد.

● (گیسو - سطح فلز یا چوب و غیره) موجدار کردن یا شدن

a table with a rippled surface

میز با سطح موجدار

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن