دیکشنری فارسی

rock (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/räk/vt., vi., n.

● (مثل گهواره یا صندلی تکانشی) پس و پیش رفتن، جنباندن، جنبیدن، بشولاندن، لاندن

the rocking minaret

منار جنبان

the mother rocks the baby in her arms until he goes to sleep

مادر کودک را در بغل می‌جنباند تا به خواب برود.

the boat rocked on the rough sea

قایق در آب متلاطم پس و پیش می‌رفت.

rock the baby in he cradle

بچه را در گهواره‌اش بجنبان.

● تکان دادن، به لرزه درآوردن، لرزاندن، یکه خوردن

the explosion rocked the house

انفجار خانه را تکان داد.

the news of his death rocked

خبر مرگ او ملت را تکان داد.

● (کان طلا و غیره‌- شن یا ریگ را) در لاوک شستن، در لاوک جنباندن

● مرتعش بودن، لرزیدن

● لرزش، تکان، جنبانش

● حرکت پس و پیش، حرکت جنبانشی

● رجوع شود به: rock-and-roll

● (موسیقی) راک

* rock a baby to sleep

با تکان دادن بچه را خواب کردن

* rock the boat

وضع را به هم زدن، اغتشاش ایجاد کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن