root (1)
معنی کامل و مثالها
/rōōt, root/n., vi., vt.
● -1 (گیاه) ریشه، بیخ، بیخه ((انواع ریشهها))
● مخروطی concial
● شلغمی napiform
● دوکی fusiform
● لیفی، رشتهای fibrous
● تسبیحی moniliform
● گرهکی، گرهکدار nodulose
● تکمهای tuberous
● ریشهی نابجا adventitious root
● ریشهی نگهدار prop root
● ریشهی هوایی aerial root
to pull a plant out by the roots
گیاه را از ریشه کندن
the roots of a tree
ریشههای درخت
● (جمع - مجازی) ریشهی خانوادگی یا محلی، سابقهی زندگی، تبار، اصل، نسب، کس و کار
many Americans have English roots
بسیاری از امریکاییها انگلیسیتبار هستند.
she has become homesick because she has no roots here
چون در اینجا کس و کار ندارد دلش تنگ شده است.
● (دندان یا مو یا ناخن یا زبان) بن، ریشه، پایه
tweezers pull hair by the root
موچین مو را از ریشه میکند.
the root of a tooth
بن دندان، ریشهی دندان
● سرچشمه، اساس، منشا، کنه
money is the root of all evil
پول ریشهی همهی اهریمنیها است
the root of this problem
سرمنشا این مسئله
● (دستور زبان) واجپایه
"walk" is the root of "walking" and "walker"
"walk" واجپایهی "walking" و "walker" است.
● (ریاضی) ریشه
simple root
ریشهی بسیط
square root
جذر، ریشهی دوم
cube root
کعب، ریشهی سوم
● رجوع شود به: rhizome
● ریشه دواندن، گرفتن
some plants root easily
برخی از گیاهان خوب ریشه میدوانند.
● کاشتن
root the cuttings in good soil
قلمهها را در خاک خوب بکار.
● (بیشتر به صورت مجهول) سرجای خود میخکوب شدن یا کردن، جم نخوردن
fear rooted her to the spot
ترس او را در جای خود میخکوب کرد.
● مبتنی بودن یا کردن، ریشه داشتن (در چیزی)
deeply-rooted hatred
تنفر دارای ریشهی عمیق (ریشهدار)
her story is rooted in reality
داستان او برپایهی واقعیات است.
* root (something) out
برانداختن، ریشه کن کردن
* root (something) up
(به ویژه گیاه) از ریشه کندن، با ریشه در آوردن
* take root
ریشه گرفتن، مستقر شدن