دیکشنری فارسی

root (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/rōōt, root/vt., vi.

● (به ویژه با پوزه) زمین را کندن، پوزه مالی کردن، کاویدن

the pigs were rooting for mushrooms

خوک‌ها در جستجوی قارچ (زمین را) پوزه مالی می‌کردند.

the fish were rooting in the mud for food

ماهیان به دنبال خوراک داخل گل و لای را جستجو می‌کردند.

● کاوش کردن، جستجو کردن، (فضولانه) بررسی کردن، زیر و رو کردن

I caught her rooting about in my desk

وقتی که داشت میز تحریرم را زیر و رو می‌کرد مچش را گرفتم.

I rooted through the garbage in order to find the ring

برای یافتن انگشتر خاکروبه‌ها را زیرو رو کردم.

● (معمولا با: for) حمایت کردن، تشویق کردن، هورا کشیدن (به سود شخص یا تیم و غیره)

naturally, we were rooting for our own team

طبیعتا، ما برای تیم خودمان هورا می‌کشیدیم.

● (معمولا با: out) جستن، یافتن

I finally managed to root out a copy of the article

بالاخره موفق شدم نسخه‌ای از آن مقاله را پیدا کنم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن