root (2)
معنی کامل و مثالها
/rōōt, root/vt., vi.
● (به ویژه با پوزه) زمین را کندن، پوزه مالی کردن، کاویدن
the pigs were rooting for mushrooms
خوکها در جستجوی قارچ (زمین را) پوزه مالی میکردند.
the fish were rooting in the mud for food
ماهیان به دنبال خوراک داخل گل و لای را جستجو میکردند.
● کاوش کردن، جستجو کردن، (فضولانه) بررسی کردن، زیر و رو کردن
I caught her rooting about in my desk
وقتی که داشت میز تحریرم را زیر و رو میکرد مچش را گرفتم.
I rooted through the garbage in order to find the ring
برای یافتن انگشتر خاکروبهها را زیرو رو کردم.
● (معمولا با: for) حمایت کردن، تشویق کردن، هورا کشیدن (به سود شخص یا تیم و غیره)
naturally, we were rooting for our own team
طبیعتا، ما برای تیم خودمان هورا میکشیدیم.
● (معمولا با: out) جستن، یافتن
I finally managed to root out a copy of the article
بالاخره موفق شدم نسخهای از آن مقاله را پیدا کنم.