دیکشنری فارسی

round (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/round/adj., n., vt., vi., adv., prep.

● گوی‌سان، کروی

the earth is round, not flat

زمین کروی است نه مسطح.

● گرد، دایره مانند، پرهونسان، مدور

a round table

یک میز گرد

her eyes grew round with surprise

چشمانش از شگفتی گرد شد.

● استوانه‌ای شکل

a round tube

یک لوله‌ی استوانه‌ای شکل

● قوسدار، منحنی، چمچاچ، کمانی، کوژ، کژ، خمیده، پخ

an old man with a round back

پیرمردی با پشت خمیده

● چاق و چله، گرد و قلمبه، (معمولا با: out) چاق و تپل کردن، گرد و قلمبه کردن یا شدن

the baby's round red cheeks

گونه‌های گوشتالود سرخ کودک

● دارای حرکت یا مسیر دورانی، چرخان، چرخسان، دور

to circle round something

دور چیزی چرخیدن

a round dance

رقص چرخان

● کامل، تمام و کمال، تمام، کامل شده، به پایان رسیده

year round

تمام سال

a round dozen

یک دوجین تمام

to work the year round

در تمام سال کار کردن

● دو سره، رفت و برگشتی

a round trip ticket

بلیط رفت و برگشت

● (عدد) صحیح، شمار درست، غیر اعشاری

● (عدد) رند، سرراست، بی خرده، راسته

500 is a round number for 498.546

500 عدد رند 498/546 است

● (مبلغ یا اندازه) زیاد، بزرگ، معتنابه، هنگفت

a round sum of money

مبلغ زیادی پول

● (صدا) پرطنین، رسا و گیرا

● تند، پرحرارت و اشتیاق، فرز

a round pace

گام‌برداری تند

● رک، بی رو در بایستی، صریح، صاف و پوست کنده

I am going to be round with you

می‌خواهم با تو رک صحبت کنم.

● (آوا شناسی) گرد، (ادا شونده) با لبان گرد (rounded هم می‌گویند)، با لب های گرد کرده ادا کردن

a round vowel

واکه‌ی گرد

● رجوع شود به: rung

● (چوبی که پایه‌های صندلی و غیره را از پایین به هم وصل و محکم می‌کند) بست، پشت بند

● (گوشت گاو) ران (رجوع شود به: beef)

● دوره، گردش، چرخش

the round of seasons

گردش فصل‌های سال

a round of Norooz parties

یک دوره مهمانی‌های نوروز

● دوره‌ی کامل (از چیزی)، همه، کلیه، گستره

the round of human beliefs

گستره‌ی اعتقادات بشری

● (معمولا جمع) مدت کار، دوره‌ی خدمت، ساعت کار، گشت

a policeman making his nightly rounds

پلیسی که گشت شبانه‌ی خود را انجام می‌دهد

● (توپ و تفنگ و غیره) یک آتش تیر (از یک سلاح یا چند سلاح در آن واحد)، یک تیراندازی، یک گلوله

each soldier was given fifty rounds of ammunition

به هر سر باز پنجاه گلوله داده شده بود

Ali fired two rounds

علی دو تیر خالی کرد.

● یک بار کف زدن و تحسین

she received three rounds of applause

سه بار برایش کف زدند.

● (به ویژه نان) یک برش، یک گرده، یک قطعه، قاچ

a round of bread

یک برش نان

● (بازی با ورق و غیره) یک دور، یک دست

we played two rounds of backgammon

دو دست تخته‌نرد بازی کردیم.

a round of poker

یک دور بازی پوکر

● (مشت بازی و غیره) رند، دوره، دور

he was knocked out in the third round

در رند سوم ناک اوت شد.

the second round of championship games

دوره‌ی دوم مسابقات قهرمانی

● (جمع) به صدا درآوردن پشت سرهم چند ناقوس یا زنگ (از کوچکتر به بزرگتر)

● (معمولا با: off) گرد کردن

she rounded her lips and tried to whistle

او لب‌های خود را گرد کرد و کوشید سوت بزند.

● (لبه‌ی چیزی را) پخ کردن

● (معمولا با: off) رند کردن (عدد)، تبدیل به عدد صحیح کردن

we are rounding all figures

ما همه‌ی اقلام را رند می‌کنیم.

● (معمولا با: off یا out) تمام کردن، به پایان رساندن، ختم کردن

we rounded out the party with a "happy birthday" song

مهمانی را با سرود ((تولدت مبارک)) ختم کردیم.

● دور زدن، دور چیزی گشتن

I rounded the island in a small boat

در یک قایق کوچک جزیره را دور زدم.

● به یک طرف چرخیدن، خم یا زاویه‌ی چیزی را پیمودن

I rounded the street corner

گوشه‌ی خیابان را پیمودم.

● (نادر) محاصره کردن، احاطه کردن

● (در مسیر مدور) به حرکت یا جریان در آوردن

● (در مسیر مدور) گشتن، یک دور کامل زدن، چرخیدن، قوس زدن

the runners rounded the racecourse three times

دوندگان سه بار میدان مسابقه را دور زدند.

● حرکت خود را معکوس کردن، برگشتن، وارون رفتن

● (ناگهان) حمله کردن، یورش بردن، (حین عقب نشینی) برگشتن و تک کردن

● تبدیل شدن (به)، انجامیدن (به)، منجر شدن

our talks rounded into a plan

صحبت‌های ما به نقشه‌ای انجامید.

● برای همه، برای هر نفر یکی

we don't have enough apple to go round

آنقدر سیب نداریم که به همه برسد.

● از پیرامون، از دور تا دور، دور

his neck is thirty-five centimeters round

دور گردن او سی و پنج سانتی متر است.

● از هرسو، از هر طرف، از اطراف

masses of fat round the kidneys

توده‌های چربی دور تا دور کلیه‌ها

● تقریبا، حدودا، در حدود، نزدیک

it happened round four o'clock

حدود ساعت چهار رخ داد.

● رجوع شود به: roundabout

● اینجا و آنجا، گوشه و کنار

round the country

در گوشه و کنار کشور

● در جهت مخالف

● رجوع شود به: throughout

* go the round (or rounds)

1- شایع بودن 2- (پلیس یا مامور گشت و غیره) گشت زدن، دور زدن

* in the round

1- (سالن تئاتر و غیره) دارای صندلی در چهار طرف صحنه 2- (مجسمه) سه بعدی (نه حک شده روی صفحه) 3- واقعی نما

* make one's rounds

1- (دکتر) به عیادت بیماران در بیمارستان رفتن 2- گشت زدن

* out of round

غیر کروی، آنچه که کاملا گرد نیست

* round about

1- در جهت مخالف 2- در مسیر غیر مستقیم یا قوس‌دار

* round in

(کشتیرانی) طناب‌ها را به درون کشتی کشیدن

* round to

(کشتیرانی) سینه‌ی کشتی را به سوی جریان باد چرخاندن

* round up

1- (احشام) گردآوری کردن 2- (عامیانه) فراخواندن، جلسه کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن