دیکشنری فارسی

rove (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rōv/n., vt., vi.

● (بی هدف و در ناحیه‌ی وسیع) گشتن، پرسه زدن، پلکیدن، سیار بودن (roam هم می‌گویند)

bands of smugglers roved the border areas

دستجات قاچاقچی در حوالی مرز می‌گشتند.

to rove the woods

در بیشه پرسه زدن

a roving reporter

گزارشگر سیار

● (چشمان) دور گشتن، نظر پرانی کردن، چشم‌چرانی کردن، چشم ناپاک داشتن

a man with roving eyes

مرد چشم‌چران

● گشت، پرسه، نظر پرانی، چشم‌چرانی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن