row (1)
معنی کامل و مثالها
/rō/n., vt.
● ردیف، رج، دخ، خرند، رده، رجه، صف
a row of trees
یک ردیف درخت
a row of seats
یک ردیف صندلی
the ninth row
ردیف نهم
● خیابان (که دوطرف آن ساختمانها یا موسسات مشابه قرار داشته باشند)
cannery row
خیابان کارخانههای کنسرو سازی
a dormitory row
خیابان خوابگاههای دانشجویی
● ردیف کردن، رج کردن یا زدن
* in a row
مدام، پیدرپی، پشت سرهم، به ردیف
four days in a row
چهار روز پیدرپی
* long (or hard) row to hoe
کار طاقت فرسا، کار خسته کنندهای که باید انجام شود