دیکشنری فارسی

row (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rō/n., vt.

● ردیف، رج، دخ، خرند، رده، رجه، صف

a row of trees

یک ردیف درخت

a row of seats

یک ردیف صندلی

the ninth row

ردیف نهم

● خیابان (که دوطرف آن ساختمان‌ها یا موسسات مشابه قرار داشته باشند)

cannery row

خیابان کارخانه‌های کنسرو سازی

a dormitory row

خیابان خوابگاه‌های دانشجویی

● ردیف کردن، رج کردن یا زدن

* in a row

مدام، پی‌درپی، پشت سرهم، به ردیف

four days in a row

چهار روز پی‌درپی

* long (or hard) row to hoe

کار طاقت فرسا، کار خسته کننده‌ای که باید انجام شود

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن