row (3)
معنی کامل و مثالها
/rou/n., vi.
● سروصدا، جنجال، دادوبیداد
the children had created a tremendous row
بچهها سروصدای عجیبی به پا کرده بودند.
● جنگ و دعوا، مرافعه، بگومگو
we witnessed a row between that husband and wife
شاهد دعوای آن زن و شوهر بودیم.
● جنگ و دعوا کردن، جنجال به پا کردن، آشوب کردن
Aslan wrangled and rowed with the taxi driver
اصلان با رانندهی تاکسی بگومگو و دعوا کرد.
* make (or kick up) a row
قیل و قال راه انداختن، سرو صداکردن