دیکشنری فارسی

row (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/rou/n., vi.

● سروصدا، جنجال، دادوبیداد

the children had created a tremendous row

بچه‌ها سروصدای عجیبی به پا کرده بودند.

● جنگ و دعوا، مرافعه، بگومگو

we witnessed a row between that husband and wife

شاهد دعوای آن زن و شوهر بودیم.

● جنگ و دعوا کردن، جنجال به پا کردن، آشوب کردن

Aslan wrangled and rowed with the taxi driver

اصلان با راننده‌ی تاکسی بگومگو و دعوا کرد.

* make (or kick up) a row

قیل و قال راه انداختن، سرو صداکردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن