دیکشنری فارسی

rubber (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rub´ǝr/n., adj., vi.

● (شخص یا اسباب) مالنده، مالشگر، ساینده

● لاستیکی

rubber gloves

دستکش لاستیکی

● ماساژ دهنده، مشت و مال دهنده

● لاستیک

tires are made of rubber

تایر را از لاستیک می‌سازند.

● کش

rubber band

نوار کش

● کائوچو

● مداد پاک‌کن

● تخته پاک کن

● کاپوت

● (جمع) گالش

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن