دیکشنری فارسی

rush (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/rush/vi., vt., n., adj.

● شتافتن، شتابیدن، (با سرعت یا عجله) حرکت کردن، آمدن، رفتن

servants rushed in and out of the room

نوکرها با شتاب به اتاق رفت و آمد می‌کردند.

the mother rushed to save her child

مادر شتافت که کودک خود را نجات بدهد.

● (معمولا با: on یا upon) یورش بردن، تاخت بردن، تکیدن، تک کردن، هجوم بردن، (ناگهان و با سرعت) حمله کردن، غافلگیر کردن

people rushed to stores to buy food

مردم برای خرید خواروبار به فروشگاه‌ها هجوم آوردند.

soldiers rushed the rebels and bayoneted their leader to death

سربازان به شورشیان‌یورش بردند و رئیس آنها را با سرنیزه کشتند.

● (به سرعت) گذشتن، عبور کردن، خطور کردن

a thought rushing into his mind

اندیشه‌ای که با سرعت به مغزش خطور می‌کرد

● (فوتبال امریکایی) با توپ دویدن، (با توپ) پیش رفتن

Cyrus rushed for 200 yards

سیروس دویست یارد پیش رفت.

● (با شتاب) بردن، رساندن

we rushed him to the hospital

به سرعت او را به بیمارستان بردیم.

● به عجله انداختن، دستپاچه کردن، هول کردن

don't rush the surgeon! let him do his work

جراح را وادار به تعجیل نکن‌! بگذار کارش را بکند.

you rushed me so much that I burned my finger!

آنقدر مرا هول کردی که دستم را سوزاندم‌!

● شتاب، عجله، شتابزدگی

why so much rush?

چرا این همه عجله‌؟

Abbas did everything at a rush

عباس همه‌ی کارها را با شتاب انجام می‌داد.

● هجوم، ریختن مردم (به محلی)، ازدحام

the California gold rush of 1849

هجوم مردم به کالیفرنیا برای یافتن طلا در 1849

● (شدید) تکاپو، تلاش، پر مشغلگی، گرفتاری

the rush of modern life

گرفتاری‌های زندگانی امروزی

● تک، حمله، تاخت و تاز

● (رفت و آمد مردم با وسایط نقلیه) شلوغی، تراکم

rush hours

ساعات شلوغی (جاده‌ها یا خیابان‌ها)

the morning rush

شلوغی (جاده‌ها و خیابان‌ها) در بامداد

the height of the Christmas rush

منتهای شلوغی (فروشگاه‌ها) در کریسمس

● (به ویژه در مورد تزریق مواد مخدر مثلا هروئین) کیف ناگهانی و شدید، نشئه‌ی زیاد

● (فیلم سینما - معمولا جمع) روزانه‌ها، نسخه‌ی ویرایش نشده، نسخه‌ی اول

● (امریکا- دانشگاه‌ها) برای عضویت در انجمن‌های دانشجویی مصاحبه کردن

● (مجازی) موج

a rush of sympathy

موجی از همدردی

a rush of penitence overcame her

موجی از پشیمانی او را فراگرفت.

* be rushed off one's feet

سخت گرفتار مشغله بودن، فرصت سر خاراندن نداشتن

* rush into print

با شتاب (و بدون بازخوانی و دقت) به چاپ رساندن

* rush on (or for) something

تقاضای ناگهان برای چیزی، رونق ناگهان چیزی

when there is rain, there is a rush on umbrellas

وقتی که باران می‌آید بازار (فروش) چتر رونق می‌گیرد.

* rush something through

به شتاب تصویب یا تدوین یا مقرر (و غیره) کردن

the bill was rushed through the parliament without proper discussion

بدون مذاکره‌ی کافی لایحه را با عجله از تصویب مجلس گذراندند.

* with a rush

با شتاب و شدت

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن