sand
معنی فارسی
ماسه ، ريگ ، شن ، کرانه دريا ، دريا کنار ،
ساحل ، تپه شن زار زير دريايي
معنی کامل و مثالها
/sand/n., vt., adj.
● شن (اگر هر دانهی آن میان یک شانزدهم تا 2 میلیمتر باشد)
there are more stars than there are grains of sand on the earth
شمار ستارگان از شمار دانههای شن روی کرهی زمین بیشتراست.
the desert is full of sand
صحرا پر است از شن.
sand dune
تلماسه، تپهی شنی
● (معمولا جمع) کرانه، ساحل (شنی)، شنزار
we played volleyball on the sand
ما در ساحل شنی والیبال بازی کردیم.
we shall fight them on the sands
(چرچیل) در کرانههای دریا با آنان نبرد خواهیم کرد.
● (معمولا جمع) لحظه، ثانیه، آن، دم
the sands are running out
لحظات به سرعت میگذرند.
● (آمریکا - خودمانی) اراده، عزم، دل و جرات
he hasn't got sand enough to talk back to his wife
جرات این را ندارد که جواب زنش را بدهد.
● قرمز مایل به زرد (رنگ شن)، شنرنگ
● با شن پاشیدن به، شن پاش کردن
they sand the frozen steps to prevent slipping
برای جلوگیری از لیز خوردن، پلههای یخزده را شنپاشی میکنند.
● (با شن یا کاغذ سنباده و غیره) صاف کردن، پرداخت کردن، براق کردن، سنباده زدن
sand the table down before painting it
پیش از رنگ زدن میز را خوب سنباده بزن.
● با شن آمیختن، با ماسه آمیختن
● (به ویژه بنایی) ماسه
sand is mixed with cement
ماسه را با سیمان میآمیزند.
تعریف انگلیسی
- a loose material consisting of grains of rock or coral “Substance Holonyms:” “Substance Meronyms: silicon, Si, atomic number 14”
- fortitude and determination “he didn't have the guts to try it” “sandpaper the wooden surface” “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
مترادفها
I. noun
Gravel, small pebbles, comminuted silica.
II. verb active
Cover or sprinkle with sand.