دیکشنری فارسی

sap (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/sap/n., vt.

● شیره‌ی گیاهی، گیاشیر

sap to a plant is like blood to animals

گیاشیر برای گیاهان مانند خون است برای جانوران.

● شیرابه، زنجاب

● نیرو، توان، شیره‌ی‌جان، انرژی، شورواشتیاق، رمق، نا

the sap of youth and the sapience of age

شور و حرارت جوانی و عقل و درایت پیری

● (خودمانی) آدم احمق، بی‌شعور

● شیره‌ی چیزی (یا کسی) را کشیدن، از رمق انداختن، از توان انداختن

a long war which sapped the country's economy

جنگی طولانی که اقتصاد کشور را از توان انداخت

after that long walk, I feel completely sapped

پس از آن راه‌پیمایی طولانی احساس می‌کنم که به‌کلی از رمق افتاده‌ام.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن