دیکشنری فارسی

sauté

معنی کامل و مثال‌ها

/sô tā´, sō-/adj., n., vt.

● با کمی روغن به سرعت سرخ کردن (در ماهیتابه)، تاباندن، سته کردن، تفت دادن

first sauté the vegetables and the meat; then throw them in the pot

اول سبزی‌ها و گوشت را کمی سرخ کن و سپس در دیگ بریز.

● (کمی) سرخ کرده، کمی تابانده، تفت داده

● خوراک کمی سرخ کرده

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن