save (1)
معنی کامل و مثالها
/sāv/n., vi., vt.
● رهانیدن، نجات دادن، بوختن، رهایی بخشیدن
... saved from the fangs and claws of a wolf
... رهانید از دهان و چنگ گرگی
I was drowning but David saved my life
داشتم خفه میشدم ولی دیوید جانم را نجات داد.
a timely rain saved the starving village
باران بهموقع روستای گرسنگی زده را نجات داد.
● (سالم و غیره) نگهداشتن (بهجای ((زنده باد)) هم بهکار میرود)، حفظ کردن
save the receipts
رسیدها را نگهدار.
I tried to save my marriage but failed
کوشیدم که ازدواجم را حفظ کنم ولی موفق نشدم.
God save the Queen!
زنده باد ملکه!
● اندوختن، پسانداز کردن، کنار گذاشتن، ذخیره کردن
save some of the food for tomorrow
قدری از خوراک را برای فردا کنار بگذار.
Armin saves one-fourth of his salary
آرمین یک چهارم حقوق خود را پسانداز میکند.
it took me a year to save for a new car
یک سال طول کشید تا برای (خرید) یک ماشین نو پول پسانداز کنم.
● صرفهجویی کردن، امساک کردن، هرزبندی کردن، هرزگیری کردن، هدر ندادن
new methods that will save time
روشهای نوینی که در وقت صرفهجویی خواهد کرد
to save electricity
صرفهجویی در (مصرف) برق
the mayor has asked the people to save water
شهردار از مردم خواسته است که در (مصرف) آب امساک کنند.
● دوری کردن (از)، احتراز کردن، جلوگیری کردن، کاستن، کم کردن
in order to save wear and tear on your tires
برای جلوگیری از فرسودگی تایرهای (اتومبیل) شما
I grasped his arm to save him from falling
بازویش را گرفتم تا از افتادن او جلوگیری کنم.
● (الهیات) رستگار کردن، از گناه رهاندن، آمرزاندن، آمرزیدن
he came to this world to save those who have faith
او به این دنیا آمد تا مومنین را رستگار کند.
● (جان) بدر بردن، رستن، (از خطر) جستن، رهیدن، رهایی یافتن
if I am saved from this shooter ...
اگر جستم از دست این تیرزن ...
once more I saved my life
یک بار دیگر جان بهدربردم.
● (فوتبال و هاکی و غیره) از گل خوردن جلوگیری کردن، جلوگیری
the goalie jumped ahead to save
دروازهبان برای جلوگیری (از گل خوردن) پرید جلو.
he made two saves
او دوبار از گل خوردن جلوگیری کرد.
* save a seat (or place) for someone
برای کسی صندلی (یا جا) نگهداشتن
* save for a rainy day
برای روز مبادا ذخیره کردن
* save one's breath
از حرف زدن بینتیجه خودداری کردن
* save one's own skin (or hide)
(خودمانی) جان یا منافع خود را حفظ کردن
* save the day (or situation)
با موفقیت کار مشکلی را انجام دادن، به داد رسیدن